توی اسمون ستاره قلب تو لبریز خوبی توی اغوش تو پروانه توی دستات پر شبنم توی حرفات پر لبخند توی اسمون چشمات پر عشقی که همش مال منه یه دفه تو عمق چشمات برقی از بقیه جدا شد اومدو خوردش به قلبم قلب من هم مبتلا شد خوش به حال حال خوبم که دارم تو رو همیشه نه دیگه غصه ی رفتن نه دیگه ترس بریدن تو همون ستاره ای که جدای ماه گذاشتمش همونی که بد عزیزه واسه من واسه دل من واسه ی همه ی وجودم واسه ی هم تار و پودم
اسمون یه راه مبهم اخرش ترسو گریزه اخر جاده کسی نیست که اشکاتو بگیره اخر جاده غباره یه غباره خیلی بی روح نمی دونی اخرش تو می ری از این جاده بیرون؟ سردیه دستای تقدیر تو رو از همه می گیره نمی دونی که کجاس اون که می گن واست میمیره اسمون اخماتو وا کن که شاید میونه اخمات ستاره همون جا باشه ستاره نگاتو بردار از دلم اتیش گرفتم شعله ی حرارات تو منو تا دورن سوزونده سرمای این دل سردم از تو بازم جون گرفته اخر این راه مبهم واسه من چقد قشنگ شد وقتی که اول تو باشی تا ته دنیا بهشته...
گوشاتو تیز کن دوباره یکی در حال دعاهه یکی می گه من بمیرم تا اون دیگه هی نباره دلش اروم غرق نوره طفلی بد جور دل صبوره اخره همه نیازاش می گه که یاد تو هستم می گه که خدا نگهدار می گه که سرش سلامت من و تو هر دو مسافر منو تو هر دو غریبم وقتی که یه لحظه هرگز نمیگیم بی هم میمیریم تو منو دیدی که گفتی عاشقت همیشه هستم اما من ندیده می گم که به پات بد جور نشستم اما حرفا بی کلامه برق چشما معنی داره تو که از نگات میباره قد چند هزار ستاره عاشق برق نگامی من تو رو می خوام دوباره من تو رو می خوام تا اون وقت که غرورت معنی داره
معنی نگاتو دوست دارم هنوز وقتی که همش میگه پیشم بمون تو رو دوست دارم هنوز حتی اگه نگی که دوستی اسمون خورشید واسم بعد تو زیبا نمیشه از وقتی که ماه رو اتیش زدم دیگه مثل تو پیدا نمیشه میون هزار ستاره نمی خوام ماهم تو باشی تو واسم ستاره ای باش که همش رنگش طلوعه که همیشه پره نوره ماه چه مغرور میشه وقتی کاملش تو اسمونه اما تو همیشه هستی تو تا اخرش نشستی نمیترسم اگه روزی یه کمی دورم بمونی اخه نه خورشیدو ماهی نه یه لکه ی سیاهی تو بهشتی پر رویا تو یه رویا پر فردا تو یه ارمش نابی که دیدم خدا به من داد
توی اسمونه قلبت یه چیز پنهون قشنگه... می دونم ای نازنین گل که نگام واست قشنگه... می دونم صدامو داری حتی اون وقت که تو خوابی... می دونم دستامو داری حتی باشه بینمون دریا جدایی ...تو مثه خودم صبوری ... وقتی که لحظه ی اخر دوباره چشام تو رو دید... نه میشه تنهات بذارم نه دیگه عاشق نمونم... تو قشنگی خیالی... حتی وقتی مثل کابوس بی قراره بی قراری... تو همیشه هستی تو می مونی تا نهایت تو واسه شعرای تلخم... حالا هستی بهترین مزه ؛ حقیقت...
معنی یه حرف زیبا واسه من مبهمو تاره... یکی گفت نازه نگاهت اما این یه معنی داره ...که چشام راه دلش رو یه جوری گم راه کرده... یکی گفت صدات قشنگه ...معنی اینم همونه که دلش هوامو کرده... یکی بی حرف توی چشمام یه جور قشنگی زل زد... اون ته ته دله من از رو طاقچه اینه افتاد توی قلبم غوغا بر پاست... نه کلامی نه صدایی نه یه حرف اشنایی... تو چشاش برقی نهفته که غرورش رو شکسته ...اما من فقط می بینم که دلش غمگین نشسته... اون هنوز نگاشو داره... انگاری تو ی خیاله... انگاری تو اوج ابرا با یکی خونه میسازه... نه کلامی نه صدایی نه یه حرف اشنایی... انگاری یه لحظه سوز سرما پلکاشوتکون داد... چشاشو دوباره وا کرد نم بارون تو نگاش بود...دل من یهو تکون خورد توی اخرین نگاهش... توی نم نم غرورش اخرین لحظه بهم گفت من دوستت دارم همیشه... معنی حرفش عجیب بود اما حالا خوب می دونم حالا که پیشم نشسته حالا که قلبش رو داده... واسه اون اینه شکسته ...
چیه؛... خواب دیدی دوباره ...چی شده ای ماه تازه ...نکنه دلت تکون خورده دوباره ...نکنه یاد اگر ها دوباره خوابتو برده... تو گلی تو ماهی عشقم ...عمرا از نگات نگیرم چشامو...حتی گر که تو نباشی... توی قلبم خونه داری... تو رو من واسه خودم نه ؛... که واسه زندگی خواستم ...من بهونه ای می خواستم واسه زنده بودن... واسه عاشقونه خووندن؛... تو بهونه ی منی ...تو یه شعر بی غمی... تو صدای اسمون توی اشک نم نمی ...خدا باید که ببخشه اگه دیر یاد تو کردم... تویی که همیشه یادم بودی با نگاه گرمت... خدا باید که ببخشه اگه باغ ارزومو اشتباها یه روزی گم کرده بودم... خدا می بخشه گل من اگه تا ابد بمونه واسه تو عاشقو همدم...
تو واسم بهونه بودی حتی تو نگاه اول... تو یه شعر عاشقونه بودی حتی تو اوج شقاوت... تو واسم دنیا رو ساختی توی ذهنو توی رویام... تو واسم همیشه هستی توی قصه و نفسهام... تو رو از خودت که بیشتر تو رو تا خدا می خوامت ...تو رو از هر چی که دارم از همه جدا می خوامت... تو یه رنگی که قشنگه... تو یه امید که یه رنگه ...توی این همه سیاهی واسم از روشنی خووندی... از نگاه عاشق تو میشه دنیا دیگه باقی... تو عزیزی واسه شبهام ...تو خدایی واسه حرفام... تو نگاهی واسه زیبایی صبحام... من چطور بگم چی هستی... تو که بهترین صدایی... تو که بهترین ندایی... تو طلوع صبح پاییز بعد اون شب سیاهی ...
من چرا واست گذشتم؟... من چرا عاشقت هستم؟ ...من چرا واست میمیرم؟... گر نباشی غصه دارم؟... تو چرا تنهام نذاشتی... وقتی که گریه میکردم؟... من چرا تو رو می خوامت با نهایت صداقت ؟... تو چه شعری از من واسه شبه سردت میسرودی؟... تو چرا نگات قشنگه جوری که منو ربودی؟ ...تو نگات خیلی قشنگه... تو صدات خیلی لطیفه ...من می دونم تو همون لطف خدایی که میگن روحتو تازه ...که واسه جسمت نشاطه... بعد اون شبای تاریک تو یه مهتاب قشنگی ...میدونم شبام تمومه... می دونم عشق تو خواب نیست ...می دونم هوامو داری... منو تو جا نمی ذاری... می دونم واست قشنگم... می دونم واسم یه رنگی... می دونم اخر این راه واسم با همه می جنگی... می دونم که حرفه اخر نمی شه خدانگهدار... می دونم هر چی که باشم تو می خوای منو هزار بار...
سلام دوستای گلم میدونم خیلی وقته که اپ نکردم کنکور داشتمو باقیشو خودتون می دونید!!!. منه الان کلی فرق کرده اخه الان دیگه دلم تنگ نیست اما الانم که اومدم این منه الان خیلی فرق
..........................................
راستش هیچ وقت فکر نمیکردم که بعد از روزای ابریه یه دل شکسته بازم میشه افتاب بشه وقتی هر کی میشکستو می دیدم دلم پر پر میشد اما از این شکستن شیرین خوشحالم غصه خوردم... گریه کردم... اما وقتی بود که فکر میکردم لیاقتم اون دروغگوه می دونم سخته اما دوست گلم همه ی حرفام واسه اخرش بود که اگه داری میشکنی اگه شکستی بدون منم می فهممت اما اینو بدون اگه اون رفت یعنی فهمید که لیاقتت و نداره همیشه اونی که کم میاره جا رو خالی میکنه اون در قبال خوبیه تو کم اورده و رفته خوب این که غصه نداره خوشحال باش که توی باتلاق قلبش بیشتر از این خودتو نباختی
این جمله ی اخر منه با اون اروم شدم وبا منطق به اتفاقهای اخیر فکر کردم از قدیم گفتن واسه کسی بمیر که توی نبودنت تب کنه....
قصه ی عاشقانه ی کبوتری را که بالهایش شکسته بود را از زبان ستاره ای سوخته شنیده ام ستاره گفت از داغ دل کبوتری که به جرم پرواز بالهایش را شکستند به جرم اواز او را در قفسش کردند و به جرم زنده بودن او را کشتند ستاره اشک هایش را در صورت ماه تابیش نهان کرد و گفت مرا نیز کشتند به جرم عشق به خورشید به جرم دوستیه اسمان و به جرم زیباییم نورم را ربودند و قلبم را از حرارت عشق خالی کردند مرا به سیاه چال زمان بردند این بار اشک گونه های مرا تر کرد و گفتم مرا قلبی نیست که تو را کبوتر را یا شکسته دلی دیگر را بفهمم ستاره خندیدو گفت همین اشکها یعنی دلی سر شار از احساس...
تو رو از چشم خورشید میدیم اما تو یه شمع خاموش نبودی؟ تو رو از خود خود خدا میدیم ولی تو حتی دعاهامم نبودی؟ تو رو از ستاره ها جدا میکردم تکو تنها از تو واسه خودم یه اسمون میساختم اما حالا هم نمیفهمم تو چی بودی؟ یا کی بودی؟ چرا اومدی ؟ تو که رفتنی بودی؟ چرا قلبم باورت کرد؟ چرا چشمام تو رو بوسید ؟چرا اشکام تو رو می خواست ؟چرا بغضم با تو خندید؟ چرا زندگی می کردم با خیال خام حرفات ؟ چرا اسمون قلبت واسه من امید فردا؟ چرا تو دروغ می گفتی؟ چرا من خام تو بودم؟ چرا اسمون سیاه شد وقتی دل رو به تو دادم ؟ چراهمه چیز دروغ بود؟ چرا چشات بی فروغ بود ؟چرا سردی نفسهات واسه دستام گرمترین بود ؟چرا قلبو شکستی وقتی دیدی که اسیرم ؟چرا از قشنگیای همه دنیا دل من رنگ چشات شد ؟ خواستن تو واسه قلبم اخرین گناه حساب شد این سوالا بی جوابن یه زمون که فکر می کردم خیلی خوبی مهربونی گفتم که نمی ره هرگز!!! اگه هم یه روز جدا شه جواب میده تک تکشو اما الان مردی واسم جواب سوالامم همش میشه؛ یه کلام ،دورغ بودی هم تو هم احساسی که ازش واسم قصه میگفتی...
تو رو من دوست دارم نه به اندازه ی چشمانی که مرا عاشق کرد... نه به اندازه ی همان قصه ی پایانی... نه به اندازه ی ان عشق خدا دادی... نه به اندازه ی ان نگاه پایانی... نه به اندازه ی اشک گنجشک که همان لحظه ی پایانیست... نه به اندازه ی عشقی پنهان که در ان شوق و تمنایی هست... نه به اندازه ی خورشید غروب که در ان وسعت اسمان کمی بیشتر است... نه به اندازه ی ان مرغ که در وقت سحر غصه ی ،عشق سرایدهر دم... من تو را چون گذری که هست شاید انسان یا به اندازه ی ان قاب که مهمان کسی دیگر شد... من به اندازه ی انسان بودن که خدا خواست و این نامت شد تو برایم مردی من چو خاک سرد گورستان ذهنم تو را دوست دارم...
هوا سرد بودو من تنها ...اسمان ابریو من چشم به سوی دیروز باد تند و مو هایم پریشان و تو در تابوتی من به تو خیره چشم تو انگار بی رمق مرده من لباسم خاکی تو تنی سردی بی درد من تو را می دیدم با دو چشمی ابری اسمانم نم نم تو ولی می خندی از دورن تابوت به منو این حالم منو تو تنها در میان این خاک مرده ها بسیارندهمه بر زمین پیدا قلبها یا بیمار یا که از حس خالی غصه ای نیست تو را چون همه مثل همید با یه کم فرق توی نامردی... خنده ی تو زشت است کم کمک می ترسم از همان چشم که روزی دیدم قلبمو عاشق کرد تو لباسی زیبا که به رنگ تن ابریه خورشید است من ولی پیرهنم رنگ شبی ابریست باد گیسوی مرا در نفسش میگیرد تو مرا بیشتر از این نتوانی دید جای تو تنگ است چشم من دریایی موج اشکهایم را تو به خاطر داری ...من تو را در گورت دست خالی کردم تو چنان خندیدی که دلم سوخت و پر زد روی سنگ قبرت من نوشتم نامرد... من نوشتم حالا تو برو از یادم... من نوشتم چشم خدا به دنبالت ...من نوشتم خواهی دید تو غروب خنده هایت....
سلام دوستای گلم میدونم خیلی وقته که اپ نکردم کنکور داشتمو باقیشو خودتون می دونید!!!. منه الان کلی فرق کرده اخه الان دیگه دلم تنگ نیست اما الانم که اومدم این منه الان خیلی فرق
..........................................
راستش هیچ وقت فکر نمیکردم که بعد از روزای ابریه یه دل شکسته بازم میشه افتاب بشه وقتی هر کی میشکستو می دیدم دلم پر پر میشد اما از این شکستن شیرین خوشحالم غصه خوردم... گریه کردم... اما وقتی بود که فکر میکردم لیاقتم اون دروغگوه می دونم سخته اما دوست گلم همه ی حرفام واسه اخرش بود که اگه داری میشکنی اگه شکستی بدون منم می فهممت اما اینو بدون اگه اون رفت یعنی فهمید که لیاقتت و نداره همیشه اونی که کم میاره جا رو خالی میکنه اون در قبال خوبیه تو کم اورده و رفته خوب این که غصه نداره خوشحال باش که توی باتلاق قلبش بیشتر از این خودتو نباختی
این جمله ی اخر منه با اون اروم شدم وبا منطق به اتفاقهای اخیر فکر کردم از قدیم گفتن واسه کسی بمیر که توی نبودنت تب کنه....
قصه ی عاشقانه ی کبوتری را که بالهایش شکسته بود را از زبان ستاره ای سوخته شنیده ام ستاره گفت از داغ دل کبوتری که به جرم پرواز بالهایش را شکستند به جرم اواز او را در قفسش کردند و به جرم زنده بودن او را کشتند ستاره اشک هایش را در صورت ماه تابیش نهان کرد و گفت مرا نیز کشتند به جرم عشق به خورشید به جرم دوستیه اسمان و به جرم زیباییم نورم را ربودند و قلبم را از حرارت عشق خالی کردند مرا به سیاه چال زمان بردند این بار اشک گونه های مرا تر کرد و گفتم مرا قلبی نیست که تو را کبوتر را یا شکسته دلی دیگر را بفهمم ستاره خندیدو گفت همین اشکها یعنی دلی سر شار از احساس...
تو رو از چشم خورشید میدیم اما تو یه شمع خاموش نبودی؟ تو رو از خود خود خدا میدیم ولی تو حتی دعاهامم نبودی؟ تو رو از ستاره ها جدا میکردم تکو تنها از تو واسه خودم یه اسمون میساختم اما حالا هم نمیفهمم تو چی بودی؟ یا کی بودی؟ چرا اومدی ؟ تو که رفتنی بودی؟ چرا قلبم باورت کرد؟ چرا چشمام تو رو بوسید ؟چرا اشکام تو رو می خواست ؟چرا بغضم با تو خندید؟ چرا زندگی می کردم با خیال خام حرفات ؟ چرا اسمون قلبت واسه من امید فردا؟ چرا تو دروغ می گفتی؟ چرا من خام تو بودم؟ چرا اسمون سیاه شد وقتی دل رو به تو دادم ؟ چراهمه چیز دروغ بود؟ چرا چشات بی فروغ بود ؟چرا سردی نفسهات واسه دستام گرمترین بود ؟چرا قلبو شکستی وقتی دیدی که اسیرم ؟چرا از قشنگیای همه دنیا دل من رنگ چشات شد ؟ خواستن تو واسه قلبم اخرین گناه حساب شد این سوالا بی جوابن یه زمون که فکر می کردم خیلی خوبی مهربونی گفتم که نمی ره هرگز!!! اگه هم یه روز جدا شه جواب میده تک تکشو اما الان مردی واسم جواب سوالامم همش میشه؛ یه کلام ،دورغ بودی هم تو هم احساسی که ازش واسم قصه میگفتی...
تو رو من دوست دارم نه به اندازه ی چشمانی که مرا عاشق کرد... نه به اندازه ی همان قصه ی پایانی... نه به اندازه ی ان عشق خدا دادی... نه به اندازه ی ان نگاه پایانی... نه به اندازه ی اشک گنجشک که همان لحظه ی پایانیست... نه به اندازه ی عشقی پنهان که در ان شوق و تمنایی هست... نه به اندازه ی خورشید غروب که در ان وسعت اسمان کمی بیشتر است... نه به اندازه ی ان مرغ که در وقت سحر غصه ی ،عشق سرایدهر دم... من تو را چون گذری که هست شاید انسان یا به اندازه ی ان قاب که مهمان کسی دیگر شد... من به اندازه ی انسان بودن که خدا خواست و این نامت شد تو برایم مردی من چو خاک سرد گورستان ذهنم تو را دوست دارم...
هوا سرد بودو من تنها ...اسمان ابریو من چشم به سوی دیروز باد تند و مو هایم پریشان و تو در تابوتی من به تو خیره چشم تو انگار بی رمق مرده من لباسم خاکی تو تنی سردی بی درد من تو را می دیدم با دو چشمی ابری اسمانم نم نم تو ولی می خندی از دورن تابوت به منو این حالم منو تو تنها در میان این خاک مرده ها بسیارندهمه بر زمین پیدا قلبها یا بیمار یا که از حس خالی غصه ای نیست تو را چون همه مثل همید با یه کم فرق توی نامردی... خنده ی تو زشت است کم کمک می ترسم از همان چشم که روزی دیدم قلبمو عاشق کرد تو لباسی زیبا که به رنگ تن ابریه خورشید است من ولی پیرهنم رنگ شبی ابریست باد گیسوی مرا در نفسش میگیرد تو مرا بیشتر از این نتوانی دید جای تو تنگ است چشم من دریایی موج اشکهایم را تو به خاطر داری ...من تو را در گورت دست خالی کردم تو چنان خندیدی که دلم سوخت و پر زد روی سنگ قبرت من نوشتم نامرد... من نوشتم حالا تو برو از یادم... من نوشتم چشم خدا به دنبالت ...من نوشتم خواهی دید تو غروب خنده هایت....
